سالها زیسته ام بی آنکه دقیقه ای از آن لذت ببرم
قرنها زندگی کرده ام بی انکه معنی حقیقی عشق و دوستی رابیابم .
همیشه کاویدم تا بتوانم کسی را دوست خود بدانم ولی هرچه گشتم کمتر یافتم
گاهی کسی سر راهم قرار گرفت چند صباحی با من بود ولی . . . .
افسوس . . . . . . . . . نمی دانم ؟؟!!
تا اینکه . . . .
شاید تقدیر و سرنوشت از من گریزان بودند
که تو را بر سر راهم قرار دادند
در وداع چشمانت انجا که خنده هایت رنگ می گیرند
نوری است که قلب مرا روشن می کند و من به ان نور زنده ام .
ای نازنینم :
نه شاعرم که در مدح تو چکا مه ای سرایم
و نه نویسنده ای چیره دستم که تو را به کلمات بسپارم
من با نداشته هایم به سراغ توامده ام تا بگوییم .....
دوستت دارم
خاموش میشوم و مکث میکنم تو آه می کشی من گریه می کنم
دیوانه می شوم تو روی دفترم یک قلب می کشی یک راه می کشی
من روی راه تو صد اشک می کشم
تو قهر می کنی یک ماه می کشی من روی ماه را نقش تو می کشم تو ناز می کنی
آرام می شوم تو با مداد سبز آغاز می کنی یک راه می کشی یک دشت می کشی من سنگ می کشم با جوهری سیاه تصویری از خودم دلتنگ بی رنگ می شوم
چون سنگ می شوم از دوری تو باز افسرده می شوم من روی صورتت صد بوسه می زنم دیگر نمی روی آرام می شوم اما تو نیستی !!!!!!!!!